|
نقد و بررسی سینمای ایران و جهان CINEMA & LITERATURE
|

تمام وزن بدنش را انداخته بود روی پای راستش. به زحمت پای چپش را روی زمین می کشید . توی دلش داشت به نگار فحش می داد. توی سایه یک درخت . روی سنگ نشست سیگار را از کیف جیبیش بیرون آورد . همیشه سعی می کرد سیگار همراهش باشد. به آرامی سیگار زا گوشه لبش گذاشت و با فندک قرمزش روشنش کرد . اینم از هدیه نگار. و محکم فندک را به زمین زد . فندک غلت خورد و توی جوی آب افتاد. پک محکمی به سیگار زد و دودش را چند ثانیه ایی توی ریه اش حبس کرد . همیشه از این کار لذت می برد و بعد دودش را آروم به بیرون فوت می کرد. حال عجیبی داشت. یک چیزی بین خستگی و ترس. ترس از این که دیگر نگار را نی دید... لعنت به امروز . بیستم مرداد هزار و سیصد و هشتاد و چهار.

این در لعنتی را روغن بزن تا دیگه صدا نکنه . طوری این جمله را فریاد زد که من توی حیاط صداش را شنیدم. دست خودش نبود . این را از پدر بزرگ به ارث برده بود . مادرم می گفت . اولین روزی بود که سوار دوچرخه می شدم قبلا ترک دایی بهادر می نشستم و اون هم تو بازارچه اعتباری داشت تا اینکه ورشکست شد نشت توی خانه دم دل مادر بزگ که داغ پسر دیده بود . صداش را انداخت توی گلوش . مامان یعنی چی؟ همیشه سوالهای من بی جواب می موند . از کجا بیارم . تیکه کلام بابام . منو حل می دی ؟ خنگ . حل با هی دو چشمه . امروز تاریخ داشتیم . شاه عباس در سال ۹۹۶ هجري قمري بدنياآمد و در هيجده سالگي به قدرت رسيد . " آقا اجازه شاه عباس خوب بود يا بد ؟" نميدونم هر چي بود بالاخره شاه اين مملكت شدو يك روز هم مرد . " آقا اجازه ... فردا هفتم اسفند هزارو سیصد و شصت و نه.