|
نقد و بررسی سینمای ایران و جهان CINEMA & LITERATURE
|

مدتها ست که فکرم را دوباره مشغول کرده.دوباره همه جا نگاهم دنبالش مي گردد .بي اختيار ...بدون دخالت اراده...سالهاست که او را نديده ام...حتي در حد لحظه اي ...نمي دانم چرا اما باز رويايش به سراغم آمده .کسي که سالها ست تمام ذهن من را اشغال کرده ...حالا مي خواهم از او حرف بزنم...اويي که براي خارج کردنش از وجودم دست به هر کاري زدم حتي کاري که سه سال زندگي خودم و کسي ديگر را تباه کرد اما باز هم او با من بود و من با کسي ديگر که شايد حضورش بتواند او را از وجود من خارج کند.هرچند نفر سوم بسيار ضعيف و ياد او ديوانه وار سر به زمين و زمان مي کوبيد ...حالا چند شبي است که تصميم گرفته ام در باره اش بنويسم ...شايد راهش را از عمق وجود من کشيد توي کلمه ها و رفت ...معمولا بعد از مدتي وقتي کسي را نميبينم تصويرش را به سختي به ياد مي آورم ...اماانگار همين لحظه نگاهم را از روي او را گرفته ام...خوانده ام شايد هم شنيده ام که اگر مدام به يکي فکر کني يا يکي مدام حول و حوالي ذهن و روانت گشت بزند حتما او هم به تو فکر مي کند و ذهنيت تو هم با اوست ...نمي دانم .حتما همه آنها که از اين احساس ها داشته اند دوست دارند اين حرف حقيقت داشته باشد.ولي شايد هم در حد حرفي باشد براي دلداري گوينده به خودش...نمي دانم...حتمن در آينده در باره اش بيشتر مي نويسم...اگر او را ديده ايد يا در آينده ديديد بگوييد کسي مي خواهد قدم زدنت را ببيند از دور ...يا لحظه اي از لبخندت را آرام ...وقتي مي گويي بخوان مي شنوم... . ... يادم مانده که آقاي گلشيري مي گفت وقتي عقده اي وجودت را اشغال کرد فقط بنويس .بنويس تا با کلمه ها برود .بنويس تا ديگران بخوانند و با خواندن آنها برود...و حالا من تصميم گرفته ام که بعد از هشت سال بنويسمت...آنقدر که ديگر رهايم کني ... اين مقدمه اي بود براي بيان کردنت .هنوز هم منتظرم که لختي لحظه اي ببينمت...بدون هيچ کلا مي...فقط لحظه اي...اين بزرگترين اعتراف زندگي من است...
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو (سعدی)
