|
نقد و بررسی سینمای ایران و جهان CINEMA & LITERATURE
|
پرده برداری از پوستر فیلم جدید مسعود کیمیایی محاکمه در خیابان

خبر دوم :
و بعد از سالها بالاخره اکران فیلم به رنگ ارغوان ابراهیم حاتمی کیا

این دو خبر چه ربطی به هم دارند؟ سوال خوبی بود .
مسعود کیمیایی که بعد از سالهای پر فراز و نشیبی که بعد از انقلاب داشته و طرفداران دو آتیشه ایشون هم دیگه حتی جراعت دفاع کردن از فیلمهای جدیدشون را ندراند . مدام داره سعی می کنه با ترفند های مختلف باز به اون اعتبار قبلیش برگرده و هر دفعه که شروع به ساختن فیلم جدیدی می کنه همه لحظه شماری می کنند تا ترفند جدید استاد را ببینند .
نکته : استاد در نوشتن برعکس فیلم سازی کارش هر روز بهتر از دیروزه مثلاً کتابهای اخیرش جسدهای شیشه ای و حسد .
ابراهیم حاتمی کیا با فیلم آخرش " دعوت " که درباره مسئله بحث برانگیز سقط جنین و با اون سبک اپیزودیکش و بازیگران زیاد و جور وا جورش توی گیشه خوب عمل کرد ولی با واکنش تند منتقدین مواجه شد . تنها نفری بود که از انتخاب شدن دوباره رئیس جمهور احمدی نژاد سود برد و شمقدری برای این سینماگر سیمرغی ریش گرو گذاشت و بالاخره فیلم به رنگ ارغوان پس از فکر کنم ۴ سال اجازه نمایش گرفت .
ما که مثل همیشه منتظریم تا هم فیلم " به رنگ ارغوان " و " محاکمه در خیابان " را ببینیم .

در حالی که از تب نمی دونستم چه بلایی به سر خودم بیارم پتو را از روم کنار زدم داشتم خفه میشدم لعنت به این آنفولانزا لعنت به این آنفولانزا از روی تخت بلند شدم ماهیچه های بدنم همگی قفل شده کمرم تیر می کشه . خدایا این چه جور مرضی است که توی جونم افتاده. در یخچال را که باز می کنم باد سرد یخچال توی صورتم آرامش بخشه ولی اون هم زیاد دوام نمیاره . قرص استامینوفن را که پیدا کردم سریع ۲ عدد را بلعیدم . به امید رفع تب. هر چی توی تخت غلت می خوردم این سر درد اجازه خواب را صادر نمی کرد . کمی تازه چشمهام گرم شده بود که بچه ها فریاد زدند الان جومونگ شروع میشه و من تا اومدم حرفی بزنم ولوم تلوزیون رفت روی ۸۰ اسنخوان جمجمه ام در حال ترکیدن بود .خدایا هر چی چشم بادمی مخصوصاْ این کرهای هاش را نبخشه که من را از خواب آروم محروم کردند . هنوز صدای چکاچاک شمشیرشون توی مخم سوت می کشه . بماند توی این مدت پخش سریال جومونگ چند تا فیلم و اخبار و برنامه خوب را از دست دادم . (این دختره سوسانا اصلاً قشنگ که نیست هیچی زشت هم هست )
اینها به کنار آقای صالح علاء در برنامه دو قدم مانده به صبح یک ساعت به تمجید از این سریال پرداخته و آقای جیرانی را ترغیب کردند که این آقای سانگ ایل گوک یا همان جومونگ در راه تهران هستند و چه خوب میشد به این برنامه بیایند و ما یک مصاحبه مفصل با ایشون انجام بدهیم. داشتم با خودم فکر می کردم ای دل غافل از دنیا حسابی عقب افتادی و از درک این سریال ژرف با بازیهایی در حد اسکار و بوندس لیگا هیچی نفهمیدی . دریغ چه زود دیر می شود ...
تحولات اساسی :
- در اولین فرصت دی وی دی های سریال لاست را شکسته و یک سری از سریال ژرف افسانه جومونگ خریداری شود.
- در هنگام تب و سردرد شدید به جای استراحت صحنه های کشته شدن دسته جمعی دو سه هزار نفر چشم بادمی را با صدای بلند تماشا بنمایم .
- در اولین فرصت اس ام اسی برای حضرت صالح علاء بفرستم و از ایشون و دوست گرانقدرشون آقای فریدون جیرانی تشکر و قدردانی به عمل آورم .
- در اولین فرصت ممکن بلیت سفر به گوگوریو سرزمین عشق و بویو سرزمین جنگ و هان سرزمین آدم بدها تهیه گردد.
.jpg)
ما مانده ایم و بهت غم انگیز خانه ها
خوابیم و خانه پر شده از موریانه ها
خوابیم و بر زمین و زمان بوسه می زنند
چون افعیان پیر ، لب تازیانه ها
کم خونی از نگاه بشر زار می زند
پر می شود ز خون دل ما خزانه ها
در سوگ خویش مرثیه خوانیم روز و شب
از یادمان گریخته لحنِ ترانه ها
ما مرغهای عشق پرو بال خویش را
ارزان فروختیم به این آب و دانه ها
چندیست با هوای قفس خو گرفته ایم
یادش بخیر وسعت آن آشیانه ها
*
دردی زبانه می کشد اکنون در این غزل
می سوزم آه دم به دم از این زبانه ها
( شعری از ابراهیم بوالحسنی)

مدتها ست که فکرم را دوباره مشغول کرده.دوباره همه جا نگاهم دنبالش مي گردد .بي اختيار ...بدون دخالت اراده...سالهاست که او را نديده ام...حتي در حد لحظه اي ...نمي دانم چرا اما باز رويايش به سراغم آمده .کسي که سالها ست تمام ذهن من را اشغال کرده ...حالا مي خواهم از او حرف بزنم...اويي که براي خارج کردنش از وجودم دست به هر کاري زدم حتي کاري که سه سال زندگي خودم و کسي ديگر را تباه کرد اما باز هم او با من بود و من با کسي ديگر که شايد حضورش بتواند او را از وجود من خارج کند.هرچند نفر سوم بسيار ضعيف و ياد او ديوانه وار سر به زمين و زمان مي کوبيد ...حالا چند شبي است که تصميم گرفته ام در باره اش بنويسم ...شايد راهش را از عمق وجود من کشيد توي کلمه ها و رفت ...معمولا بعد از مدتي وقتي کسي را نميبينم تصويرش را به سختي به ياد مي آورم ...اماانگار همين لحظه نگاهم را از روي او را گرفته ام...خوانده ام شايد هم شنيده ام که اگر مدام به يکي فکر کني يا يکي مدام حول و حوالي ذهن و روانت گشت بزند حتما او هم به تو فکر مي کند و ذهنيت تو هم با اوست ...نمي دانم .حتما همه آنها که از اين احساس ها داشته اند دوست دارند اين حرف حقيقت داشته باشد.ولي شايد هم در حد حرفي باشد براي دلداري گوينده به خودش...نمي دانم...حتمن در آينده در باره اش بيشتر مي نويسم...اگر او را ديده ايد يا در آينده ديديد بگوييد کسي مي خواهد قدم زدنت را ببيند از دور ...يا لحظه اي از لبخندت را آرام ...وقتي مي گويي بخوان مي شنوم... . ... يادم مانده که آقاي گلشيري مي گفت وقتي عقده اي وجودت را اشغال کرد فقط بنويس .بنويس تا با کلمه ها برود .بنويس تا ديگران بخوانند و با خواندن آنها برود...و حالا من تصميم گرفته ام که بعد از هشت سال بنويسمت...آنقدر که ديگر رهايم کني ... اين مقدمه اي بود براي بيان کردنت .هنوز هم منتظرم که لختي لحظه اي ببينمت...بدون هيچ کلا مي...فقط لحظه اي...اين بزرگترين اعتراف زندگي من است...
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو (سعدی)
سكوت سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشقهاي نهان ،
و شگفتيهاي به زبان نيامده،
دراين سكوت حقيقت ما نهفته است؛
حقيقت تو و من.
در روزگاری که تنهایی سهم آدمهاست سهم من حسرت روزهایی است که ندیده ام و شنیدن صداهایی است که نشنیده ام . من غروب غریبانه ای در این شهر غبار گرفته به چشم دیده ام و سپیده سحر را هیچگاه خواب نبوده ام . من در قصه ها شنیده بودم که غروب دلگیر است و سحر نشاط آور. من حسرت کسی را با خود دارم که دل به قصه ها و افسانه خوش نکرد و آنچه را که من عمری برایش می گفتم را رفت تاببیند...
با دیگران بودنم را ببین اما هیچ یک را باور نکن که دل بی قرار را هیچ نیست جز حرف های ناگفته و روزگار را ببین که نامرادی را تا چه حد می رساند که به این دلتنگ حتی امان نوشتن هم نمی دهد که تا قلم به دست می رسد هر آنچه گفتنی ست از یاد می رود . هنوز از کودکی ام نیاموخته ام که دل به هیچ چیز نبندم. اکنون با حس کمرگم دستهایم را آرام برروی خاطراتم می کشم شاید ...
اما من می نویسم برای آن کس که نانوشته می خواند و نگفته می داند که ثبت شده .
در افق،
نقطههاي سياه كوچكي ميرقصند،
و زميني كه بر آن ايستادهام،
ديگر باره آرام يافته است.
پنداري رويايي بود و همين.
روياي آزادي
يا احساس حبس و بند.
۱۵/۱۰/۸۷ ساعت ۰۱:۰۴
عكس هديه تهراني فيلم عروسي نيكي كريمي محمد رضا گلزار والنتاين دانلود رايگان
امروز نمی خواهم موعظه کنم و یا خطابه سر دهم . فقط مدتی ست در حال کلنجار رفتن با خودم هستم . سوالی بدجوری من را به خودش درگیر کرده . هنوز هم که دارم می نویسم ذهنم مشغول محاسبه ست . شاید با مطرح کردن این مطلب در این بحث موجب شود که من به پاسخ مورد نطر برسم.
آیا نویسنده آزاد است تا هر چه در ذهن دارد را بیان کند ؟ آیا جز در برابر شخص خود مسئولیتی ندارد ؟ یا به عکس ـ نسبت به خوانندگانش ـ نسبت به جامعه ای که در ان سخن می گوید مسئول است ؟
ژان پل سارتر در شصست سال پیش در کتاب " ادبیات چیست ؟ " چنین می گوید " ما می خواهیم در تعغیر دادن جامه ای که ما را در میان گرفته است شرکت کنیم ـ ما می خواهیم ادبیات وظیفه اجتماعی خود را که هرگز نمی بایست فرو گذاشته باشد دوباره بر عهده گیر " سارتر حتی می گفت که نوشتن " شکل ثانوی عمل " است و بنابر این ادبیات موظف است که مانند دیگر شکلهای عمل به ویژه عمل سیاسی در تحول تاریخی و اجتماعی شرکت کند . حاصل این کار چیست ؟ نه اینکه نویسنده نقد می شود به تاریخ مصرف داشتن آثار . و از طرفی درونیات یک نویسنده یا هر هنرمندی انعکاس رفتار بیرونی اوست که از طرف جامعه ـ مردم ـ و ... تشدید می شود . پس یک نویسنده از کدام لبه باید پرت نشود ؟
در جامعه امروزی ما ـ نویسندگان خواسته یا ناخواسته فعالیت اجتماعی و سیاسی اش را از فعالیت ادبی اش دقیقا جدا می کنند.از یک سو نویسنده شهروندی است که مانند دیگر شهروندان در فعالیتهایی که مبتنی براصول اخلاقی اش است شرکت داردو از سوی دیگر هنرمندی ست که در برابر کاغذ سفیدش می کوشد تا در این جهان تاریک و آشفته و پر هیجانهایی که هنوز نامی ندارند خود را بشناسد. این فاصله و جدایی ست که ایجاد شبه می کند . از ترس نقد شدن است ؟ یا شیوه صحیح همین است ؟ در تاریخ در ادبیات تمامی ملل نوشته ها انعکاس فضای سیاسی و اجتماعی ست . و همین نوشته ها هستند که بهتر از مورخین تاریخ را روایت می کند . تاریخ ما را چه کسانی می نویسند ؟ مورخین یا نویسندگان ؟
نویسنده جهان درونی انسان را به روی خواننده می گشاید . برای این کار ـ باید تجربه ای از زندگی داشته باشد ولو اینکه بخواهد شخصیتی منفی و منحرف را وصف کند . نویسنده نمی تواند یک مرد ترسو را وصف کند مگر اینکه خودش یک بار ترسیده باشد . ودر پايان" اوژن یونسکو " در این باره می گوید:
" اثر هنری نیاز به تولد دارد ـ چنانچه کودک نیازمند تولد است .اثر هنری از اعماق روح بر می آید . کودک برای جامعه زائیده نمی شود ـ هر چند که جامعه او را در اختیار می گیرد . کودک برای زائیده شدن زائیده می شود . اثر هنری خود را به نویسنده تحمیل می کند ـ می خواهد وجود بیاید و کاری ندارد به اینکه جامعه او را طلبیده یا نه . "

اين حكايت تكراري است. در سالهاي دور خيلي دور كه سرزمين ما بزرگ بود از نظر وسعت مرزي و همچنين فرهنگي . ما را به نام نيك در گيتي مي شناختند و بر ما غبطه مي خوردنند . آن خلايق مي زيستند آنگونه كه لياقت داشتند . زمانهاي زيادي گذشت . بر ما تاختند و هر چه با زحمت به دست آورده بوديم به راحتي نابود كردنند. خرده فرهنگ ها همچون انگل از باقيمانده اين پيكره نيمه جان تغذيه كردنند و روز به روز بر وسعت آنها افزوده شد و از ما كم . نحيف شديم / فراموش كرديم / باورمان شد كه آنها از ما برترند. بر ما حرام شد كه به زبان خود سخن بگوييم . هجوم تازيانه انواع اقوام بر اين بوم چنان سهمگين بود كه ما پس از هزار و اندي سال هنوز نتوانسته ايم آنگونه باشيم كه بوديم.
"" آیا می دانید که نیمی از واژه هایی که روزانه میبهریم ، واژه های تازی هستند بنابراین چنانچه دوستنده ی به کاشتن واژه های ناب پارسی هستید از همین امروز بکوشید تا بهتر پارسی سخن بگویید و نفراموشید که دیگر هم اندیشان خود را نیز بیاگاهانید تا به پاکسازی زبان خشمان که همانا فردسی بزرگ آن را برایمان به یادگار نهسته است بپردازیم ""
ببخشيد من جسارت کردم و شما را سورمه اي ديدم.شما نه! تو ... توي دنياي واقعي براي مني که کمرو و خجالتي هستم دنياي خوبي نيست/ وقتي نمي توانم زل بزنم توي چشهاي بغل دستي م / يا حرفهام را قورت مي دهم. از همه چیز حالم بهم می خورد. همان آخرين لحظه ايي که مي خواهم خداحافظي کنم يکهو مي گويم:
يک چيزي . اه فراموش کردم ... بی خیال
( دروغ گفتم مثل سگ . خوب هم يادم است . ولي ترسيدم )
دنياي مجازي/بهشت است.وقتي مي توانم شما را تو خطاب کنم يا به جاي اينکه بگويم استرس دارم بنويسم عاشق شدم.مثل قبل نيست اصلا هيچ عاشق شدني شبيه بقيه نيست.و شايد خيلي ها ... ريدم به اين زندگي که ديوانه است.که وقتي تو کسي را تا سر حد مرگ دوست داري از تو بدش مي آيد.و هميشه هم کسي که بيشتر از همه از او متنفريم عاشقمان مي شود.باشد.باز هم جسارت من را ببخشيد. اگر بلد بود که چطور مي شود کاري کرد که دوستم داشته باشيد حتما انجامش مي دادم. من همين شکلي عاشق شما شدم . با همين موها /با همين خنده/با همين چشمها /با همين دل. با همين فکر .فکرم را آخر مي گويم .چون براي شما مهمتر است .فکر من همين قدر است اگر بزرگتر بود مي شد آنقدر .ديديد . شايد هم من خيلي خرم .يا شايد مدل شما همين جوري است و مدل من اينجوري نيست.(من عاشق خوابيدنم) من به اين راحتي عاشق نمي شدم . يا جلوي هر کسي گريه نمي کنم . من فقط زر مي زنم اينجا . همه حوصله شان از اين قيافه نالان بهم مي خورد . آن شب تصميم گرفته بود زنگ بزند و همه چيز را بگويد من خرم من صبور نيستم من اهل اشارت نيستم اهل اينجا هم نيستم . من معني وفاداري سگي را نمي فهمم . براي همين مي گويم : با اين شکلم ريدم به همه چيزي که بود. که لحن شما شبيه من نيست که من شبيه شما نيستم./
تلفن را مي کشم . موبايلم را خاموش مي کنم . شماره آشنايي نيست ديگر .زنگ که بزنيد يک نفر مي گويد : فلاني خواب است .حمام است.بيرون است . اگر حوصله شان سر برود راستش را مي گويند : نمي خواهم با کسي حرف بزنم حتي شما .تهران هم نمي آيم . فيلم تو را هم پست مي کنم .آدرست را دارم. اگر جراتش را داشتم.به جاي اينکه اينجا اسمش را بنويسم تا راحت شوم . جلوش مي ايستادم و دست هاي گرمش را توي دست مي گرفتم و آهسته توي گوشش زمزمه مي کردم . فقط تنها عيش اين بود که تو اين شعر را مي خواندي ....
"" بي مهر رخت روز مرا نور نماندست / وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست.

تمام وزن بدنش را انداخته بود روی پای راستش. به زحمت پای چپش را روی زمین می کشید . توی دلش داشت به نگار فحش می داد. توی سایه یک درخت . روی سنگ نشست سیگار را از کیف جیبیش بیرون آورد . همیشه سعی می کرد سیگار همراهش باشد. به آرامی سیگار زا گوشه لبش گذاشت و با فندک قرمزش روشنش کرد . اینم از هدیه نگار. و محکم فندک را به زمین زد . فندک غلت خورد و توی جوی آب افتاد. پک محکمی به سیگار زد و دودش را چند ثانیه ایی توی ریه اش حبس کرد . همیشه از این کار لذت می برد و بعد دودش را آروم به بیرون فوت می کرد. حال عجیبی داشت. یک چیزی بین خستگی و ترس. ترس از این که دیگر نگار را نی دید... لعنت به امروز . بیستم مرداد هزار و سیصد و هشتاد و چهار.

این در لعنتی را روغن بزن تا دیگه صدا نکنه . طوری این جمله را فریاد زد که من توی حیاط صداش را شنیدم. دست خودش نبود . این را از پدر بزرگ به ارث برده بود . مادرم می گفت . اولین روزی بود که سوار دوچرخه می شدم قبلا ترک دایی بهادر می نشستم و اون هم تو بازارچه اعتباری داشت تا اینکه ورشکست شد نشت توی خانه دم دل مادر بزگ که داغ پسر دیده بود . صداش را انداخت توی گلوش . مامان یعنی چی؟ همیشه سوالهای من بی جواب می موند . از کجا بیارم . تیکه کلام بابام . منو حل می دی ؟ خنگ . حل با هی دو چشمه . امروز تاریخ داشتیم . شاه عباس در سال ۹۹۶ هجري قمري بدنياآمد و در هيجده سالگي به قدرت رسيد . " آقا اجازه شاه عباس خوب بود يا بد ؟" نميدونم هر چي بود بالاخره شاه اين مملكت شدو يك روز هم مرد . " آقا اجازه ... فردا هفتم اسفند هزارو سیصد و شصت و نه.
ای قرنهای آینده اینک این قرن من است که تنها و بیقواره بر کرسی اتهام نشسته .موکل من با دستهای خود شکم خود را پاره می کند .متهم از گرسنگی می میرد اما من راز این شکم دریدهای پی در پی را به شما می گویم :قرن من نیکوکار می بود اگر انسان دشمن سفاکی نمی داشت که از عهد ازل در کمینش نشته است: حیوان گوشتخوار خون آشامی که سوگند به نابودی او خورده است , جانور موذی و بی مویی که نامش انسان است. یک و یک می شود یک این است راز ما .جانور پنهان می شد و غفلتا نگاهش را در چشمان صمیمی همنوعانمان غافلگیر می کردیم و آنوقت می کوبیدیم : دفاع مشروع برای حفظ جان خود.من جانور را غافلگیر کردم و کوبیدم : یک انسان افتاد. در چشمان محتضر او جانور را دیدم که همچنان زنده بود و آن من بودم .یک و یک می شود یک : چه سو ءتفاهمی ! این طعم گس و بی مزه ایی که در گلوی من است از کیست , از چیست ؟از انسان؟از جانور؟از خودم؟این همان طعم قرن من است . ای قرنهای خوشبخت,شما که با نفرت های ما آشنا نیستید چگونه می توانید به قدرت سفاک عشق های مهلک من پی ببرید ؟ عشق , نفرت , یک و یک ... ما را تبرئه کنید !موکل من نخستین کسی است که با ننگ آشنا شده است : می داند که برهنه است . ای کودکان زیبا شما از ما بیرون آمده اید.شما را دردهای ما ساخته اند .این قرن زن است و می زاید.آیا مادرتان را می خواهید محکوم کنید ؟ هان جواب بدهید.قرن سی ام دیگر جواب نمی دهد . شاید که از پس قرن ما قرنی نباشد.شاید که بمب, روشنی ها , را خاموش کرده باشد. همه خواهند مرد : چشم ها , قاضی ها , زمان.و آنوقت شب می شود.ای دادگاه شب تو که بودی و خواهی بود بدان که من بوده ام !من بوده ام!من اینجا در این اتاق قرن را به دوش گرفتم.
گوشه نشینان آلتونا
ژان پل سارتر
تصميم خودم رو گرفته بودم.محكم پاهام رو به پائين فشار مي دادم .ركاب زدن اونم توي سر بالايي خيلي مشكل بود.نكه پول نداشتم نه از ماشين خوشم نمي يومد.دم در خونشون كه رسيدم يه گربه سياه پريد توي صورتم خوردم زمين نكه از گربه مي ترسيدم نه غافلگير شدم . سالم بودم . دوچرخه رو كنار تير چراغ برق روي زمين انداختم نكه گچ نداشت نه حوصلش رو نداشتم. آيفون رو دو با پشت سر هم فشار دادم . كسي جواب نداد. زنگ طبقه پائين رو زدم . منتظر شدم . خودش در رو باز كرد. من سرم پائين بود ولي مي دونستم خودشه كه داره منو ديد مي زنه .از ته حلقم در اومد . يهو پريد .سلام هيجان زده بودم.به من نزديك شد . سلام.سروش تو سالمي؟ سرم رو به نشونه تائيد پائين آوردم.باورش نمي شد.اينجا-تو-اين موقع شب ! مثل هميشه مرموز. خودمم اينو فهميده بود . ديگه حرفي نداشتم . خواستم بگم خداحافظ . پريد توي حرفم . نمياي تو ؟ نه كه نميام . ولي اين رو نگفتم . دستام رو توي دستاش گرفت. دستش گرم بود. هميشه كف دستش عرق مي كرد . اين دفعه بدم نيومد. دوباره حرفش رو تكرار كرد . نمياي بريم تو ؟ خواستم بگم نه . ولي منو به زور كشيد توي خونه . معلوم بود زياد به خونه نمي رسه تمام برگها روي كف حياط پهن شده بودنند. دستم رو فشار داد . صورتش رو بهم نزديك كرد . صداي نفسهاش رو مي شنيدم . دهنش بوي تند آدامس مي داد. سروش نگام كن . اين صداش از ته گلوش اومد بيرون . بي اختيار نگاش كردم . داشت آروم گريه مي كرد. دستاش رو محكم فشار دادم . مي خواستم بگم بخشيدمت . دستاش رو ول كردم و سريع از خونه خارج شدم . پشت سرم داد زد از كي فرار مي كني. دوچرخه رو بلند كردم و سوارش شدم . به آرومي ركاب مي زدم . توي سرازيري ركاب زدن آسونه .
ساعت دوازده بود که با صدای زنگ تلفن بیدار شدم . حوصله نداشتم .گوشی رو برداشتم و دوباره سر جاش گذاشتم. نمی دونم دیشب تا ساعت چند رکاب می زدم ولی از درد ماهیچه پام می شد بفهمی که بیش از حد بوده. نمی دونم گوشیم رو کجا گذاشتم صداش رو توی خواب چند باری شنیدم . اینبار خواب نبودام .صداش بلند بود از زیر تخت . دستم رو زیر تخت کشیدم با نوک انگشتم بیرونش آوردم . خودش بود . اون بختک لعنتی . الان بود که سر درد بگیرم. دهنم حسابی تلخ شده بود. سرم رو ی بالش گذاشتم .فقط با خواب می شه از همگی اینها فرار کرد...
هر چه توان داشت را توی دستش جمع کرد . محکم به گوش پسر زد . پسر دستش رو بالا برد . خانم اجازه مادر . معلم که انتظار شنیدن این حرف را نداشت . چند لحظه مکث کرد . سریع جواب اون سیلی رو توی گوش زن خواست بخوابونه که انگار کسی از پشت دستش رو گرفته بود . لا الله الا الله .همیشه این جمله از نمازش رو بلندتر از جمله های دیگه ادا می کرد . داشت مثل مادرش به رکوع می رفت . خودش رو انداخت روی زمین جای اون سیلی سوزش کمی داشت . از اون پائین به زن نگاه کرد . یعنی کی می شه که اونم قدش به بلندی مادرش بشه . زن دستش رو دراز کرد . پسر مردد بود که دستش رو بگیره یا نه .دست منو محکم بگیر.مادر در حالی این جمله را می گفت زنبیل رو روی شونش گذاشت .بدون مادرش از آدمای بازار می ترسید .دستش رو محکم گرفت .زن هرچه توان داشت رو توی دستش جمع کرد . تو دیگه بزرگ شدی من نمی تونم بغلت کنم و سریع اون رو از روی زمین بلند کرد. فاتحانه توی بغل مادرش می خنندید.

تاحالا شده یه کتاب ببینی ازش خوشت بیاد ولی (این ولی مهمه ) پولش رو نداری یا مهمتر توی شهرستان هستی و فراهم کردنش مشکل (هر که طاووس خواهد..) و از حرفا ... حالا راه حل => چند آدم با حال چند سالیه یه سایت زدن به اسم کتابهای فارسی واقعا کارشون بیسته من توی خونه شاید بیش از ۱۰۰ از این کتابها ی الکترونیکی دارم که همشون رو از این سایت دانلود کردم و اونم با حجم کم. برای من که فوق العاده بود و هست شما را نمی دانم. ولی مدتی بود که این دوستان فیلتر شده بودنند . همانند سایتها مستهجن اخ سکسی و غیره حالا این توهین به کنار و لی ما دستمون کوتاه بود از دریافت کتاب اما با پشتکار این دوستان وبلاگ جدید راه اندازی شد . من وظیفه خودم دونستم که به اطلاع همه دوستان عزیزم برسونم .
این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.
- «تو رو خدا بگید کی قلبش و به من هدیه کرده؟»
نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»
خارجی ـ عصر ـ قبرستان
امیر یه قبر رو به اون نشون داد " این قبر کسی که قلبش رو به تو داده" ، چشمش رو روی قبر دور داد تا به قاب عکس اون جوان رسید . قلبش از توی سینه اش می خواست بیرون بیاد .اون عکس رو خوب می شناخت .خواستگار قبلیش.همان که حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کنه تا بتونه به خواستگاریش بیاد و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.حالا دیگه درد نداشت.گریه امانش نداد...
خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.
آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»و شلیک خنده کلاس رو پر کرد.
معلم برگشت. چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوارچسباند....لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...
بی پدر و مادر-
تر از اين شعر تويی
نازل شده از انعقاد کلمه اي به نام نطفه
که از دست وزبانمان در رفته و
ريخته بروی پشت بام وشعر
مکانهايی که در انها اتفاقات زبانی....
شکل گرفته
بچه گربه ای که من بجای اخرين لباسهايت
صدايش را درمی اورم
حرف پشت حرف
به دنبال هم می افتيم
روی شيروانی داغ تن تو
بارانهای قابل کنترل می بارد
ببار - می خواهم بچه گربه ای برايت به دنيا بياورم
در کنار همين کلمات لخت تازه به دنيا پا گذاشته
نه رويم....
رويم که نمی شود
کسی اين شعر را ببيند
حتی مادرم
که لبالسهای زيرم را بی اجازه مي شست
وپدرم که سقفهای شيروانی را هر ساله اسفالت مي كرد
به يمن قدوم نورسيده...
گربه نوزاد من
به روی ديوار های نمناک بی ناموسی
تر-cat می کنم تا حرامزاده گيت را ببرم
فکر کن اصلا
بی پدر
ومادر مرده ای.
...من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرانده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.
و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوم .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
میخواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام به همین سادگی
انتخاب مطلب از وبلاگ دوست عزیزم سیما حرفی برای گفتن گوشی برای شنیدن

سلام . خیلی وقت بود که نمی تونستم اونلاین بشم . توی گوگل در حال چرخ زنی بودم که به یه سایت خوب بر خوردم حیفم اومد دست خالی بیام بیرون امیدوارم لذت ببرید.
غزاله عليزاده در 27 بهمن 1325 در تهران به دنيا آمد. نخستين كتابش "بعد از تابستان" در سال 1355 منتشر شد. از آثار شاخص او ميتوان رمان دو جلدي "خانه ادريسيها" و مجموعه داستان "چهارراه" را نام برد. او در 18 ارديبهشت 1375، در روستاي جواهرده در شمال ايران، خود را به درختي آويخت و ادبيات ايران يكي از نويسندگان خوشقريحهي خود را از دست داد.
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسار ترانه های بی هنگام خویش.
و کوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبان تشریح،
و لته های بی رنگ غروری
نگون سار
بر نیزه هایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبار راه لعنت شده نفرین ات می کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای.
آن جا که قدم بر نهاده باشی
گیاه
از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.
فغان ! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبیان
باز می آمدند
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سیاه پوش
_ داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد _
هنوز از سجاده ها
سربرنگرفته اند
احمد شاملو ۱۳۵۷

تولد مسيح رو به همتون تبريك مي گم .